تبليغاتX
http://asadream.us نانوشته های خاموش

پریشان نوشته های گمنام عاشق

آنچه میخواهیم نیستیم. آنچه هستیم نمیخواهیم. آنچه دوست داریم نداریم.

آنچه داریم دوست نداریم. اما عجیب است که هنوز زنده ایم و امیدوار به

اینکه روزی. جایی. بلاخره خوشبخت خواهیم شد.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ساعت 18:56 | لینک ثابت |

از خوب به بد رفتن.به فاصله ی لذت پریدن از یک نهر باریک است. اما برای برگشتن باید از اقیانوس گذشت.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در سه شنبه دهم اسفند 1389 ساعت 19:38 | لینک ثابت |

پرودگارا

خود را تقدیم به تو میدارم.با من کن و از من ساز آنچه که خود اراده کنی.از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات بهتر توانم  مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو.عشق تو و

راه تو یاریشان خواهم داد.باشد که همیشه بر اراده ات

گردن نهم.(آمین)

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه هشتم اسفند 1389 ساعت 20:34 | لینک ثابت |

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند. عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند. دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند. بهار شو و بخند که خدا  هنوز آن بالا با ماست.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ساعت 19:55 | لینک ثابت |

درد من تنهایی نیست.بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت.بی عرضه گی راصبر. وبا تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند مینامند...( گاندی)

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعت 20:25 | لینک ثابت |

سلام دوستی که دو ساله دنبالم میگردی من برگشتم. اگه خواستی بیا .

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 19:9 | لینک ثابت |

مردم اغلب بی انصاف بی منطق و خود محورند.آنان را ببخش.اگر مهربان باشی ترا به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند.ولی مهربان باش. اگر درستکار باشی فریبت میدهند.ولی شریف و درستکار باش.بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر کافی نباشد.و در نهایت میبینی هر آنچه که هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.(کوروش کبیر)

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 ساعت 20:34 | لینک ثابت |

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

** خودم را به دست ِباد می سپارم.

میخواهم کاخ ِآرزوهایم را که از تو در

قلبم ساخته ام،به باد نشان دهم تا

ویرانش کند.میخواهم همهءنشانه هایی

را که برایم نویدی از با تو بودن،بود،را،

بسوزانم.آتش و باد همکاران ِخوبی اند،

امّا،نمی دانم چرا؟؟؟این کاخ اینقدر محّکم

است، که حتی،زلزله هم حریفش نمیشود.

پس،خود را به دست ِتقدیر میسپارم تا او

حکمی برای بیوفایی هایت صادر کند..

.. خودم راکنج ِ این شبها رها کردم،ولی تا کی؟

.. اسیر ِدست ِزیبای ِشما کردم،ولی تا کی؟

.. خودت هم خوب میدانی صبورم،چون خبر داری

.. چگونه با غم و با غصه، تا کردم،ولی تا کی؟

..توقع هم ندارم چون تو میدانی، دراین شش سال

.. به یک عکس ِسه در چار اکتفا کردم،ولی تا کی؟

.. نگفتی نه،تو میگفتی صبوری کن، تحمّل کن

.. ندیدی تو،تحمّل من،به خدا کردم،ولی تا کی؟

.. نه شب دانست دردم را،که دائم همنشینم بود

.. نه این کاغذ،که رویش را،سیا کردم،ولی تا کی؟

.. اگر گریه،اگرناله،اگرشیون،اگرفریاد

.. تمامش را چه زیبا بی صدا کردم،ولی تا کی؟

..  هر از گاهی که از دستت دلم خون بود،درد ِدل

... به روی جانمازی با خدا کردم،ولی تا کی؟

... دلم خون بود،شاکی هم،ولی هرگز نپنداری

.. که نفرین کرده باشم،نه،دعا کردم،ولی تا کی؟

.. نیامد دست ِگرم ِتو در این سرما و دستم را

.. ز ِناچاری ،هزارن بار، ها کردم،ولی تا کی؟

.. اگر گاهی حساب ِزندگی را می کنم،گاهی

.. تمامش راحساب ِما دوتا کردم،ولی تا کی؟

... نه که تقویم ِ ما روز ِعزا کم داشت،از دستت

... تمام ِ عیدها را هم ،عزا کردم،ولی تا کی؟

..سخن از مرگ ِیک عشق است.شوخی نیست،چندین سال

... بدونت عاشقی راادعا کردم ،ولی تا کی؟

** آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع

 حیفم آید که ترا دست خدا بسپارم... خداحافظ.. یاران

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 3:52 | لینک ثابت |

   .... زنده باد آزادی...

دگرصبح است و پایان شب تار است

دگر صبح است و بیداری سزاوار است

دگر خورشید ازپشت بلندیها،نمودار است

           دگر صبح است...

 دگر از سوز و سرمای شب تاریک،تنهامان نمی لرزد

دگر افسرده طفل پابرهنه،از زبان مادر شبها نمی ترسد

دگر شمع امید ماچو خورشیدی نمایان است

           دگرصبح است...

کنون شب زنده داران! صبح گردیده،

نخوابید،جنگ در پیش است

کنون ای رهروان حق،شب تاریک معدوم است

سفیدی حاکم و دردادگاهش،هرسیاهی خرد ومحکوم است

کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم

دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است

سزای حق کشان،در چوبهءدار است

   وما باید که برخیزیم...

              دگر صبح است...

چنان کاوه، درفش کاویانی را بروی دوش اندازیم

جهان ظلم را از ریشه سوزانده،جهان دگری  سازیم

        دگر صبح است...

دگرصبح است و مردم را کنون برخاستن شاید،

نهال دشمنان را تیغها باید

    که از بن بشکند،نابودشان سازد...

اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد،

قوی چوپان بباید نیش او بندد

اگر غفلت کند او خود گنهکار است

               دگر صبح است

دگرهر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است

     واین افسردگی،ناراحتی،عار است

دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را،

بسوزانیم دشمن را،

که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان،

ویا همراه بادی او شود دور از زمین ما،

              دگر صبح است...

  دگر روز تبهکاران به مثل نیمه شب تار است...

     دگر صبح است...

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 7:30 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط علی قربانی (حسرت) محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.